چکیده
به نظر میرسد دونالد ترامپ از جنگ گذشته با ایران به یک جمعبندی خطرناک رسیده است؛ جنگ با ایران، با همه هزینهها و آشوبهایش، آنقدرها هم غیرقابل پیشبینی نیست. میتوان زمان آغاز آن را انتخاب، دامنه حملات را تا حدی تنظیم، واکنش ایران را سنجید و در نقطهای مشخص، زیر فشار سیاسی و بینالمللی، از شدت درگیری کاست.
با اتفاق های اخیر رفتارهای ترامپ معنای دیگری پیدا کرده و می توان این برداشت را داشت که او درحال یارکشی برای جنگی دوباره با ایران است. مذاکره ترامپ با اردوغان و بررسی عملکرد متحدان آمریکا در جنگ گذشته توسط واشنگتن برای ارائه پاداش به کشور های همراه و نیز فشار تحریم برای بازیگرانی که نقش خود را به خوبی ایفا نکرده و یا از آن سر باز زدند، این موضوع را به خوبی روشن می کند که مسئله تنها دیپلماسی نیست. آمریکا ممکن است در حال اصلاح آرایش خود برای بحرانی باشد که احتمال تکرارش را جدی گرفته است.
خطای ما این است که هر کدام از این تحرکات را جداگانه ببینیم. سفر رئیسجمهور آمریکا به آنکارا در پرونده روابط واشنگتن و ترکیه قرار میگیرد، رایزنی با ناتو به امنیت اروپا نسبت داده میشود و فشار بر برخی دولتهای اروپایی نیز ادامه اختلافات قدیمی سیاسی و اقتصادی تلقی میشود. هر کدام از این توضیحات ممکن است بخشی از واقعیت را بیان کنند، اما کنار هم گذاشتن این تحولات، تصویر متفاوتی میسازد.
برای فهم این تصویر باید به یک پرسش ساده برگشت: واشنگتن از جنگ گذشته با ایران چه آموخت؟
در جنگهای مدرن، فقط میزان تلفات یا قدرت آتش تعیینکننده نیست. برداشت طرف مقابل از امکان مدیریت بحران نیز اهمیت دارد. یک دولت ممکن است از توان نظامی دشمن آگاه باشد و حتی هزینههای درگیری را سنگین ارزیابی کند، اما در عین حال به این نتیجه برسد که میتواند مسیر کلی بحران را کنترل کند. نقطه خطر دقیقاً همینجاست.
اگر در اتاقهای تصمیمگیری آمریکا این تصور شکل گرفته باشد که درگیری با ایران، هرچند پرهزینه، در نهایت قابل مهار است، آستانه تصمیم برای ورود به جنگ بعدی پایین میآید. در چنین محاسبهای، عملیات آغاز میشود، ضربات وارد میشود، ایران واکنش نشان میدهد، بازارها و افکار عمومی تحت فشار قرار میگیرند و پس از مدتی، مجموعهای از میانجیها و بازیگران بینالمللی برای متوقف کردن درگیری وارد میدان میشوند.
این تجربه اگر در ذهن تصمیمگیر آمریکایی به یک الگوی قابل تکرار تبدیل شده باشد، مسئله بسیار جدی است. واشنگتن دیگر با یک فضای کاملاً ناشناخته روبهرو نیست. تجربهای دارد که میتواند آن را مطالعه کند، نقاط ضعفش را استخراج کند و برای دور بعد، بعضی متغیرها را تغییر دهد.
رفتار اخیر ترامپ را میتوان از همین زاویه دید. هنوز نمیتوان با قطعیت گفت که آمریکا تصمیم نهایی برای آغاز جنگی تازه گرفته است. اما مجموعه تحرکات اخیر دستکم این احتمال را تقویت میکند که واشنگتن در حال بازبینی آرایش سیاسی و امنیتی خود برای مواجهه احتمالی دیگری با ایران است.
در این بازبینی، عملکرد متحدان اهمیت ویژهای دارد. احتمالاً یکی از پرسشهای اصلی برای دستگاه تصمیمگیری آمریکا این است که در بحران گذشته چه کسی واقعاً همراه بود؟ کدام دولت اطلاعات در اختیار آمریکا گذاشت؟ چه کشوری مسیر لجستیکی یا عملیاتی را تسهیل کرد؟ چه کسی حمایت سیاسی فراهم آورد؟ و در مقابل، کدام متحد در لحظه حساس تردید کرد یا حاضر نشد نقشی را که واشنگتن برایش در نظر گرفته بود، بپذیرد؟
به زبان ساده، آمریکا در حال ارزیابی دوباره تیم خود است.
از این منظر، نزدیکی به برخی دولتها و افزایش فشار بر برخی دیگر میتواند بخشی از یک منطق واحد باشد. متحدی که در بحران گذشته کارآمد بوده، برای بحران بعدی ارزش بیشتری پیدا میکند. دولت مردد نیز باید یا به مدار همکاری بازگردد یا هزینه عدم همراهی را احساس کند. تحریم، فشار سیاسی و حتی تهدیدهای اقتصادی ترامپ را میتوان در بعضی موارد در همین چارچوب بررسی کرد؛ نه لزوماً به عنوان مجازات صرف، بلکه به عنوان ابزاری برای تنظیم رفتار دولتها پیش از بحران بعدی.
مذاکره با اردوغان نیز در چنین فضایی اهمیت بیشتری پیدا میکند. ترکیه فقط یک عضو ناتو یا یک بازیگر منطقهای نیست. موقعیت جغرافیایی، ظرفیت نظامی، ارتباط با ساختار ناتو و توان اثرگذاری آن بر معادلات منطقه، آنکارا را به بازیگری تبدیل کرده که رفتار آن در یک درگیری گستردهتر نمیتواند برای واشنگتن بیاهمیت باشد.
همین مسئله درباره ناتو نیز وجود دارد. آمریکا الزاماً به دنبال آن نیست که تمام اعضای ناتو را مستقیماً وارد جنگ با ایران کند. جنگ مدرن چنین نیازی هم ندارد. مشارکت میتواند شکلهای بسیار متفاوتی داشته باشد: دسترسی به حریم هوایی، پشتیبانی اطلاعاتی، لجستیک، سوخترسانی، استفاده از زیرساختها، حمایت سیاسی یا حتی سکوت در لحظهای که یک عملیات در حال انجام است.
بنابراین وقتی از یارکشی برای جنگ سخن گفته میشود، منظور الزاماً تشکیل یک ائتلاف رسمی با پرچم و بیانیه مشترک نیست. واشنگتن ممکن است در حال مشخص کردن این باشد که در بحران بعدی، هر بازیگر دقیقاً کجا میایستد و چه نقشی میتواند ایفا کند.
تمرکز بیش از حد بر رفتار شخصی ترامپ میتواند ما را از این روند غافل کند. لحن تند، تهدیدهای ناگهانی و رفتارهای نامتعارف او بخش قابل مشاهده سیاست آمریکاست؛ اما پشت این نمایش سیاسی، ساختاری قرار دارد که تجربه جنگ گذشته را ثبت کرده و احتمالاً در حال بررسی نقاط ضعف و قوت آن است.
این همان بخشی است که باید جدی گرفته شود.
ممکن است واشنگتن هنوز تصمیم نهایی برای ورود به یک درگیری تازه با ایران را نگرفته باشد. اما نشانه نگرانکننده این است که احتمالاً در حال کاهش موانعی است که در بحران گذشته، تصمیم برای جنگ را دشوارتر میکردند؛ متحدان را دوباره ارزیابی میکند، همراهان را به خود نزدیکتر میسازد و بر بازیگران مردد فشار میآورد.
اگر این برداشت درست باشد، آنچه امروز میبینیم مقدمه جنگ نیست؛ مقدمه آمادهتر شدن برای امکان جنگ است. تفاوت این دو شاید در ظاهر اندک باشد، اما در محاسبات راهبردی، تفاوت کوچکی نیست.

