درخواست عضویت
باز و بسته کردن فهرست
گزارش سیاستی

نظریه اقتصاد مردمیِ مولد

چارچوبی برای گذار از اقتصاد توزیعی به اقتصاد مبتنی بر مشارکت و تولید مردمی

۱۰ تیر ۱۴۰۵۶ دقیقه مطالعهدکتر محمود شیخ شعاعی
نظریه اقتصاد مردمیِ مولد

چکیده

اقتصاد مردمی مولد چارچوبی برای عبور از الگوهای توزیعی و تقویت نقش واقعی مردم در سرمایه‌گذاری، مالکیت و تولید ارائه می‌دهد. این گزارش با تبیین الزامات نهادی مشارکت عمومی، به بررسی موانع ورود سرمایه‌های خرد به فعالیت‌های مولد و راه‌های پیوند آن‌ها با ظرفیت‌های اقتصادی کشور می‌پردازد. نتیجه اصلی آن است که مردمی‌سازی اقتصاد تنها با واگذاری صوری محقق نمی‌شود و به شفافیت، امنیت سرمایه‌گذاری، نهادهای واسط قابل اعتماد و سازوکارهای عادلانه تقسیم منافع نیاز دارد.

«گذار از اقتصاد توزیعی به اقتصاد مبتنی بر مشارکت سرمایه‌های مردمی»

دکتر محمود شیخ شعاعی: اقتصاد مردمیِ مولد را می‌توان به‌عنوان یک چارچوب نهادی برای توضیح و بازطراحی رابطه میان سرمایه‌های خرد و پروژه‌های واقعی اقتصادی در نظر گرفت. نقطه شروع این بحث از یک مشاهده نسبتاً ساده می‌آید: در بسیاری از پروژه‌های اقتصادی، مسئله اصلی کمبود سرمایه نیست، بلکه نحوه تخصیص و اتصال سرمایه به اجراست. در برخی تجربه‌های صنعتی در استان‌های مختلف، دیده ایم که حتی با وجود تأمین مالی اولیه، پروژه‌ها به دلیل اختلاف میان نهادهای تصمیم‌گیر، تأمین‌کننده مالی و مجری، وارد وضعیت توقف یا نیمه‌فعال شده‌اند. این وضعیت معمولاً شکست رسمی محسوب نمی‌شود، اما در عمل کارکرد اقتصادی پروژه را از بین می‌برد.

این مدل بر چند فرض صریح بنا شده است. فرض اول این است که سرمایه‌گذار خرد رفتار عقلایی دارد، اما این رفتار در شرایط بی‌ثباتی می‌تواند به‌شدت نوسانی شود. فرض دوم این است که هزینه اطلاعات در پروژه‌های منطقه‌ای بالاست و همین موضوع باعث خطای تصمیم‌گیری در تخصیص سرمایه می‌شود. فرض سوم این است که واسطه‌های مالی (صندوق‌ها و هلدینگ‌ها) ذاتاً دچار مسئله نمایندگی هستند و بدون طراحی نهادی مناسب، می‌توانند از مسیر هدف اولیه فاصله بگیرند.

نظام بانکی معمولاً محافظه‌کار است و دسترسی پروژه‌های کوچک و منطقه‌ای به آن محدود است. بازار سرمایه از نظر کارایی ساختاری قوی‌تر است، اما الزاماً با پروژه‌های واقعی منطقه‌ای هم‌راستا نیست. این مدل در تلاش است بین این دو سطح قرار بگیرد: یعنی اتصال سرمایه خرد به پروژه واقعی، با تمرکز منطقه‌ای. البته این ادعا در سطح نظری ساده‌تر از اجراست.

در طراحی این چارچوب، هلدینگ‌های توسعه منطقه‌ای نقش اجرایی دارند، اما تجربه نشان می‌دهد این سطح می‌تواند در برخی شرایط به گلوگاه تصمیم‌گیری تبدیل شود. دلیل آن همیشه ضعف مدیریتی نیست؛ گاهی تضاد میان منطق اقتصادی، محدودیت اجرایی و فشارهای بیرونی باعث توقف غیررسمی پروژه می‌شود. در مقابل، صندوق‌های محلی که در ظاهر فقط نقش تجمیع سرمایه دارند، در عمل اثر رفتاری مهمی بر تصمیم سرمایه‌گذاران می‌گذارند. در یک دوره نوسان ارزی، هم‌زمانی درخواست خروج در چند صندوق به وضوح دیدیم که رفتار جمعی سرمایه‌گذاران می‌تواند مستقل از وضعیت واقعی پروژه‌ها عمل کند و صرفاً بر اساس ادراک ریسک شکل بگیرد.

برای اینکه این مدل از حالت توصیفی خارج شود، لازم است یک قاعده تصمیم‌گیری حداقلی برای پذیرش پروژه‌ها تعریف شود. در سطح ساده، می‌توان گفت پروژه زمانی وارد تأمین مالی می‌شود که ترکیبی از بازده اقتصادی مورد انتظار، توان اجرایی و سطح ریسک از یک آستانه مشخص عبور کند. این آستانه در عمل ثابت نیست و احتمالاً بسته به شرایط اقتصاد کلان تغییر می‌کند، اما نبود آن باعث تصمیم‌گیری کاملاً سلیقه‌ای می‌شود.

از طرف دیگر، انگیزه‌های بازیگران باید به‌صورت جداگانه دیده شود. سرمایه‌گذار خرد به دنبال بازده و نقدشوندگی است، صندوق‌ها به کارمزد مبتنی بر عملکرد وابسته‌اند، هلدینگ‌ها علاوه بر سود پروژه به اعتبار نهادی خود حساس‌اند و نهاد ناظر اساساً باید بر ثبات سیستم و کنترل ریسک تمرکز داشته باشد. اگر این انگیزه‌ها هم‌راستا طراحی نشوند، سیستم به‌صورت طبیعی به سمت رفتارهای انحرافی حرکت می‌کند، حتی بدون سوءنیت.

در سطح ریسک، چند مسئله ساختاری وجود دارد که نمی‌توان آن‌ها را صرفاً ریسک عملیاتی دانست. یکی از آن‌ها ریسک هم‌زمانی شکست پروژه‌هاست که در آن چند پروژه به‌طور موازی دچار مشکل می‌شوند و فشار نقدینگی ایجاد می‌کنند. مسئله دیگر ریسک تمرکز قدرت در هلدینگ‌هاست که در صورت ضعف نظارت می‌تواند به انحراف تخصیص منابع منجر شود. همچنین ریسک نهادی ناشی از تغییرات سیاست‌گذاری یا تنظیم‌گری وجود دارد که می‌تواند کل مدل را تحت تأثیر قرار دهد.

چرخه سرمایه در این مدل در حالت نظری ساده به نظر می‌رسد: ورود سرمایه، تخصیص، اجرا و بازگشت. اما در واقعیت این چرخه همیشه کامل و بدون اصطکاک نیست. تأخیر در اجرا، توقف‌های غیررسمی، شکست‌های جزئی و بازگشت‌های ناقص بخشی از واقعیت این چرخه هستند. مهم‌تر از همه، بخشی از سرمایه ممکن است در وضعیتی قرار بگیرد که نه کاملاً شکست خورده است و نه به بازده رسیده است؛ این حالت میانی معمولاً در تحلیل‌های رسمی دیده نمی‌شود اما در عمل اهمیت زیادی دارد.

موضوع خروج سرمایه نیز یکی از نقاط حساس این ساختار است. اگر بازار ثانویه برای انتقال یا فروش واحدهای سرمایه‌گذاری عمق کافی نداشته باشد، خروج سرمایه بیشتر به یک امکان نظری تبدیل می‌شود تا یک ابزار واقعی. در چنین شرایطی، حتی عملکرد مناسب پروژه‌ها نیز لزوماً به حفظ اعتماد عمومی منجر نمی‌شود.
از نظر مقیاس‌پذیری، این مدل احتمالاً در سطح محلی یا منطقه‌ای قابل فهم‌تر و قابل کنترل‌تر است، اما در مقیاس ملی با پیچیدگی‌های نهادی و رفتاری بیشتری مواجه می‌شود. افزایش مقیاس معمولاً باعث افزایش فاصله تصمیم‌گیری، کاهش شفافیت و رشد هزینه‌های نظارت می‌شود، و این موضوع می‌تواند کارایی اولیه مدل را کاهش دهد.

در نهایت، باید به یک محدودیت اساسی اشاره کرد. این مدل در بهترین حالت یک چارچوب برای سازمان‌دهی سرمایه خرد است، اما موفقیت آن به‌شدت وابسته به کیفیت نهادهای اجرایی و سطح اعتماد عمومی است. اگر این دو عامل وجود نداشته باشند، حتی طراحی دقیق نیز ممکن است به نتیجه عملی منجر نشود. شاید مسئله اصلی نه خود مدل، بلکه ظرفیت نهادی برای اجرای آن باشد؛ و این بخش هنوز به‌صورت قطعی روشن نیست.
در همین چارچوب، من در هلدینگ و شرکت‌های زیرمجموعه، سیاست‌گذاری‌ها را به‌صورت رسمی و اجرایی بر مبنای همین رویکرد تنظیم کرده‌ام؛ به این معنا که جهت‌گیری سرمایه‌گذاری‌ها، انتخاب پروژه‌ها و حتی نحوه طراحی سازوکارهای تأمین مالی، به‌تدریج با هدف تقویت اقتصاد مردمیِ مولد بازتعریف شده است. این تصمیم صرفاً در سطح یک بیانیه یا جهت‌گیری کلی باقی نمانده، بلکه در فرآیندهای اجرایی نیز تلاش شده معیارهای ارزیابی پروژه‌ها، نسبت به میزان مشارکت سرمایه‌های خرد، اثر منطقه‌ای و قابلیت اتصال به زنجیره ارزش واقعی حساس‌تر شوند. همچنین در سطح شرکت‌های تابعه، تأکید شده که مدل‌های تأمین مالی سنتی به‌تنهایی مبنا قرار نگیرند و در کنار آن، مسیرهایی برای مشارکت تدریجی سرمایه‌های مردمی، با رعایت الزامات ریسک و شفافیت، طراحی و آزمایش شود.
در عین حال، این رویکرد به‌صورت یک فرآیند تدریجی در نظر گرفته شده و نه یک تغییر ناگهانی؛ زیرا تجربه نشان می‌دهد هرگونه تغییر شتاب‌زده در ساختارهای مالی و اجرایی، می‌تواند خود به منبع جدیدی از عدم تعادل تبدیل شود. به همین دلیل، تلاش شده این سیاست‌گذاری‌ها به‌صورت مرحله‌ای، قابل ارزیابی و قابل اصلاح پیش برود تا در عمل بتوان میزان اثرگذاری آن را در پروژه‌های واقعی سنجید. در نهایت، هدف این است که هلدینگ‌ها و شرکت‌های زیرمجموعه نه صرفاً به‌عنوان نهادهای سرمایه‌گذار، بلکه به‌عنوان بخش فعالی از یک اکوسیستم مشارکتی در اقتصاد مردمیِ مولد عمل کنند؛ اکوسیستمی که در آن سرمایه، اجرا و منفعت به شکل شفاف‌تر و پیوسته‌تری به یکدیگر متصل می‌شوند، هرچند مسیر تحقق کامل آن همچنان وابسته به تجربه عملی و اصلاحات تدریجی خواهد بود.

 

اشتراک‌گذاری این انتشار