چکیده
تلاش کن – طلاش کن
درست است که گفتنِ «وقت طلاست»، ولی آیا واقعاً هر وقتی را میتوان با ارزش طلا مقایسه کرد؟
درست است که استراحت و خواب به حد کافی لازم است، ولی وقتی از حد بگذرد، خودِ این استراحت و خواب باعث رخوت و یأس و بیماری میشود؛ بهگونهای که صاحب آن، عمرِ خود را که از طلا باارزشتر است، به بیارزشترین چیز تبدیل کرده است.
ارزش واقعی وقت زمانی روشن میشود که از دست برود.
بسیاری از ما تا وقتی زمان در اختیارمان است، اهمیت آن را جدی نمیگیریم؛ گمان میکنیم همیشه فرصت هست: فرصت برای گفتن یک سلام، برای ابراز محبت، برای آشتی، برای یاد گرفتن، برای شروع کردن. اما حقیقت این است که وقت، مانند آدمی که از دنیا رفته باشد، بازگشتپذیر نیست. وقتی لحظهای گذشت، دیگر نه میتوان آن را برگرداند و نه جای خالی آن را با پشیمانی پر کرد.
فرض کنید عزیزی را از دست دادهایم و برنامه از سر فرصت برایش در نظر گرفته ایم ولی ناگهـــــــــــــــــــــان …. ، در آن لحظــــــــــــــــــه، دیگر وقتِ گفتنِ «دوستت دارم»، وقتِ دلجویی، وقتِ آشتی و وقتِ جبرانِ گذشته نیست. همانطور که مرگ، فرصت ارتباط دوباره در دنیار را نابود می کند ، غفلت از زمان نیز فرصتها را میکُشد. به همین دلیل، وقت تنها یک دارایی ساده نیست؛ سرمایهای زنده و بیتکرار است که اگر درست استفاده شود، میتواند علم بسازد، مهارت بیافریند، ثروت تولید کند و زندگی را دگرگون سازد.
در همین معنا، امیرالمؤمنین علی علیهالسلام فرمودند:
«الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ»
یعنی: فرصتها همچون ابر میگذرند.
ابر را نمیتوان نگه داشت؛ میآید و میگذرد. فرصت نیز همینگونه است: اگر در لحظهاش درکش نکنی، از دست میرود و دیگر بازنمیگردد.
پس انسان باید تا آخرین لحظه بکوشد؛
تا وقتی نفس هست، راه برای رشد باز است؛ تا وقتی قلب میتپد، فرصت برای جبران هست؛
تا وقتی زمان باقی است، امکان ساختن هست. هیچگاه نباید به امید فردا، امروز را از دست داد.
زیرا آنان که تا پایان عمر تلاش میکنند، حتی اگر به مقصد نرسند، در مسیر شکوفایی زیستهاند.
و آنان که لحظهها را جدی میگیرند، از هر لحظه پلی میسازند به سوی علم، ثروت، کرامت و کمال.
پس قدر وقت را بدانیم؛ چون اگر رفت، دیگر بازنمیگردد؛ و اگر درست به کار گرفته شود، میتواند از طلا باارزشتر باشد.
ارزش واقعی وقت زمانی روشن میشود که از دست برود؛ چه بسیارند انسانهایی که تازه آن زمان از خوابِ غفلت بیدار میشوند که فرشتهٔ مرگ آنان را در آغوش گیرد و چشمشان بینا و گوششان شنوا شود، ولی دیگر دیر است و هیچ حرکتی نمیتوانند انجام دهند، جز حسرتی که به دل نشسته و گردی که بر صورت است و دست و پای بسته.
باز هم همان جملهٔ همیشگی: چقدر زود دیر میشود؛ تا چشم به هم میزنی، وقتِ رفتن است.

